
یادداشتی بر یازدهمین فیلم میکل آنجلو آنتونیونی
آگراندیسمان 1966
آگراندیسمان ( Blowup) محصول سال 1966 یازدهمین فیلم میکلآنجلو آنتونیونی است که بر پایهٔ داستان کوتاهی از خولیو کرتاثار ساخته شد.آگراندیسمان ازنظرلغوی به معنی بزرگنمایی تصویر در عکاسی است. در این فیلم عکاسی در زندگی خود به مفهوم نیستی و پوچی رسیده است و زندگیاش مملو از بیعلاقگی و پر از بیاعتمادیهای خودخواهانه است، در حین عکاسی، ناخواسته صحنهای را برداشت میکند که بعدها در حین ظهور نگاتیو نمایانگر یک صحنه قتل است.
در آگراندیسمان با دو موضوع اصلی درگیر میشویم:
عدم یا وجود، واقعیت یا توهم. عکاس در «آگراندیسمان» میخواهد با بزرگنمایی تصویر به واقعیت پی ببرد اما هرچه جلوتر میرود به جای نزدیک شدن به حقیقت، از آن فاصله میگیرد. مخصوصا وقتی که متوجه میشود در نگاتیوهای ظهوریاش دیگر اثری از جسد نیست که کنایهای است از شکست باورهای انسانی و حس ناامیدی، تنهایی و یاسی که در آن زمان در جامعههای مدرن حاکم بود. در آگراندیسمان آنتونیونی مرز بین خیال و واقعیت را میشکند و بیننده را در فضایی قرار میدهد که حتی به چشمان خود نیز نمیتواند اعتماد کند. یعنی نوعی عنصر سورئال را درگیر دنیای فیلم میکند و به راستی هیچ چیز حقیقت مطلقی نمییابد و ما هیچ گاه موفق نمیشویم تا بفهمیم همه اینها زاییده تخیل عکاس بوده یا واقعا اتفاق افتادهاند. این کار باعث میشود تا پیاده سازی دنیای مورد نظر امکان پذیر شود و در نتیجه آنتونیونی قادر به ساخت پایان بندی بینظیری مثل پایان بندی این فیلم شود. در نتیجه عناصر دنیای آگراندیسمان با منطق سازگار نیستند. عکسها ناپدید میشوند. توپها خیالی هستند. جنازه غیب میشود و… این توهم و خیال در جای جای دنیای خواب گونه فیلم دیده میشود. . آنتونیونی خود درباره این فیلم میگوید: “من نمیدانم واقعیت چیست. واقعیت همیشه از ما میگریزد و بیوقفه تغییر شکل میدهد، هنگامی که به نظر میرسد به آن دستیافتهایم، موقعیت از قبل تغییر یافته است.”
در فیلم اگراندیسمان بر خلاف فیلم های دیگر آنتونیونی قهرمان فیلم یک مرد است تمرکز بر روی شخصیت اصلی - "توماس" - است و پیرنگ حالتی اپیزودیک دارد که هر اپیزود در مکانی جداگانه رخ میدهد و توماس در همه آنها حضور دارد. از سوی دیگر وقایع را از دید توماس میبینیم و پا به پای او در شناخت آنها پیش میرویم . اتفاقات، منطق سببی مشخصی ندارند و عنصر تصادف نقشی پر رنگ در پیشبرد اتفاقات دارد. مثلا توماس به طور اتفاقی زوج ناهمگون را در پارک میبیند و در نهایت پایانبندی مبهم و باز است . "آگراندیسمان" به ظاهر فیلمی است معمایی که به بررسی ماجرای یک قتل میپردازد. اما در پس این داستان تکراری، مفاهیمی عمیق نهفته است: "تلاش برای کشف حقیقت"، "هنر نگاه کردن" و "انتقاد از زندگی مدرن". آنتونیونی در پوشش این داستان پر کشش و تعلیق به انتقاد از روشهای زندگی مدرن و حکایت سرگشتگی انسان معاصر میپردازد . داستان فیلم در دههی ۱۹۶۰ در لندن میگذرد. در این سالها انقلابی در شیوهی زندگی، رفتار و اخلاقیات به خصوص در میان هنرمندان جوان، تبلیغاتچیها، خالقان مد و نوازندگان موسیقی پاپ پدید آمده بود و توماس هم به نحوی این اصول را برای زندگی انتخاب کرده است. به قول خود آنتونیونی : "توماس سعی میکند زندگی کند، به خوشبختی اعتقاد دارد، به خصوص سعی میکند خوشحال باشد و همینجا است که اتفاقی برای او میافتد که نطفهی شک را در آنچه به آن معتقد است به وجود میآورد". به عبارت دیگر توماس از سویی به شیوه دوستان و اطرافیان خود زندگی میکند و از سوی دیگر به این شیوه زندگی شک میکند . فیلم در عین حال به بررسی تحلیلی از واقعیت و رابطه توماس - و به طور کلی نوع بشر - با آن میپردازد. آنتونیونی در این فیلم به واقعیت، خاصیتی سیال میبخشد. واقعیتی که در لحظهای وجود دارد و لحظهای دیگر نیست
آگراندیسمان بدون شک یکی از بهترین و کاملترین فیلمهای سینمای مدرن محسوب میشود. آنتونیونی در این فیلم به تسلطی بینظیر بر ابزار سینمایی برای بیان مفاهیم مورد نظرش میرسد.
«سکانس طلایی فیلم ، سکانس پایانی »
سکانس پایانی فیلم آگراندیسمان، یکی از بهترین پایانبندیهای سینمایی است آنتونیونی، در تمامی طول این فیلم به انحاء مختلف، چه از رهگذر فرم و چه محتوا، میکوشد تا به مخاطب چنین القاء کند که «آنچه میبینید» لزوما با «آنچه هست» یکی نیست. به بیانی ساده، آنتونیونی بر آن است تا مرز بین پندار (خیال) و واقعیت را مخدوش سازد. واقعیت، سیال و ناپایدار است و به سرعت تغییر شکل میدهد و آنچه به گمان خود تجربه کردهاید در لحظهای دود میشود و به هوا میرود. همانند عکسی که هر چه آن را بیشتر بزرگنمایی کنید، وضوح آن کمتر خواهد شد. اما در این سکانس پایانی، ما با رویکردی خلاف آنچه تا کنون فیلم قصد القاء آن را داشت مواجه میشویم. هنرپیشه اصلی، که به حرفه عکاسی مشغول است، سرخورده و مایوس از آنچه بر او گذشته، در کنار زمین تنیسی سرگردان است که ناگهان عدهای جوان سرخوش وارد زمین شده و دو نفر از آنها مشغول بازی میشوند در حالیکه سایر جوانها به تماشای بازی آن دو میایستند. نکته در این است که بازیکنهای ما نه توپ دارند و نه راکت ولی چنان با جدیت بازی میکنند که گویی توپ و راکتی در کار است و تماشاچیها هم با جدیت هر چه تمام مسیر توپ خیالی را از این سو به آن سو دنبال میکنند. آرام آرام دوربین هم به گونهای رفتار میکند که گویی واقعا توپی در کار است و مسیر توپ خیالی را در آسمان دنبال میکند. منِ مخاطب هم برای لحظهای دچار این تردید میشوم که شاید واقعا توپی وجود دارد. در انتها توپ خیالی از محدوده زمین به بیرون میافتد؛ یکی از بازیکنها از هنرپیشه اصلی میخواهد که توپ را به داخل زمین پرتاب کند؛ او هم به سمت توپ میرود و آن را برداشته و سبک سنگین میکند و سپس به داخل زمین میاندازد. دوربین روی چهره هنرپیشه ثابت میماند ولی ما (به همراه هنرپیشه) اکنون دیگر صدای خوردن توپ به راکت تنیس را میشنویم. تا قبل از این سکانس آنتونیونی از ما میخواست آنچه را که میبینیم باور نکنیم ولی در این انتها از ما میخواهد آنچه را که نمیبینیم باور کنیم؛ از ما میخواهد که غرق در این نمایش پانتومیموار شویم و قدم به عالم خیالی «هنر» بگذاریم. چرا که این «هنر» است که به چیزی ورای «واقعیت»، به «حقیقت» اشاره میکند؛ و این چنین کارگردان بزرگ سینما به هنر، و عالم خیالیای که میآفریند، ادای احترام میکند.
فیلم اگراندیسمان را با فراغت خاطر در 114 دقیقه حذاب تر از دیگر فیلم های این کارگردان بزرگ ایتالیایی ببینید و مفهوم حقیقت و خیال سیالیت و درک ناپایداری در جامعه مدرن و انسان های بی هویت را دریابید .
مي نگارم تا دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....