سهراب را بيشتر از آنکه بهخاطر شعرهايش دوست بدارم بهخاطر انديشههايش دوست دارم. سهراب تن به روزگار نداد و روزگاري نشد. اين منش در شعر و نقاشي سهراب هم پديدار است. او هيچگاه به انتقادهايي از اين دست که اين روزگار سياه شعر سپيد (نه از نظر فرم بلکه از نظر معنا) نميطلبد وقعي ننهاد و تنها به نشر انديشه پاکش فکر ميکرد و همين باعث شد که طبيعتسرودههاي آرام و عاشقانه او همچون سياسيسرودههايي از قرار زمستان کتيبه و ... ماندگار و جاودان شود. محسن مخملباف در کتاب "زندگي رنگ است" در بخش مصاحبه با ورنر هرتزوگ، نكتهاي از سهراب نقل ميکند که خواندني است:
"يك منتقد مشهور ايراني نقدي پر سر و صدا بر آثار او مينويسد كه "در شرايطي كه آمريكا در ويتنام پالم ميريزد و آدم ميكشد، تو نگران آب خوردن يك كبوتري؟!" سپهري در يك مجلس دوستانه به او پاسخ ميدهد كه: "دوست عزيز! ريشه قضيه در همينجاست. براي مردمي كه از شعر نميآموزند كه نگران آب خوردن يك كبوتر باشند، آدمكشي در ويتنام يا هر جاي ديگر، امري بديهيست."
اول ارديبهشت سالمرگ اين شاعر عزيز است. براي گراميداشت يادش، شعر "به باغ همسفران" از کتاب حجم سبز را انتخاب کردهام. اين شعر با آن تعريف "غليان احساس و جوشش کلمات" از بهترينهاي سهراب است. هيچ مجموعه شعرهاي انتخابي سهراب را نديدهام که اين شعر در آن نباشد. (چقدر اين شعر را دوست دارم!):
به باغ همسفران
صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نميكرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل ميكنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشيام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچههايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم
من از سطح سيماني قرن ميترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي
در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من در طلوع گل ياسي
از پشت انگشتهاي تو بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونههايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.
" ش . احمدزاده " اول اردیبهشت 95
مي نگارم تا دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....