دلم خون است از آنچه که در سالهای گذشته در کانون هموفیلی و نسبت به این کانون اتفاق افتاده. این را تقریبا همه دوستان و همکاران سابق کانون و دیگر فعالان اجتماعی همراهم به خوبی می دانند که چگونه در اعتراض به نحوه اداره این انجمن استعفا را ترجیح داده و بیش از دو سال خاطره و دستاورد و تجربه را به همراه نهال نو رویی از فصل جدید مدیریت داوطلبین و نگرش به مسائل حول و حوش کانون از مددکاری گرفته تا ... را که خود، در کاشتنش سهمی داشتم در انتقاد از مسائل روبه رو شده با آن رها کرده و به تماشاچی خارج از گود این تشکل تبدیل شدم.
بعد از استعفا نیز اگرچه هر گاه خواستم به انتقاد و انتشار آنچه بپردازم که تصور می کنم در آینده کانون هموفیلی و اعضایش موثر واقع خواهد شد. مصلحت اندیشی کرده و نخواستم که انتقاداتم آنی تاویل شود که نیست. لیکن هیچگاه خود را بی تفاوت نسبت به آنچه که در مورد بیماران هموفیل می توان متصور شد نیافتم.
به هر حال معتقدم اگر که عضویت و حلقه اتصال افراد ممکن است از گروه یا تشکلی انسانی و انسان دوستانه قطع گردد ولی هرگز مسئولیت هیچ فردی نسبت به هم نوعان خود و اجتماعات مربوط به همنوعان، پایان پذیر نیست.
هفته پیش که پس از یک هفته تاخیر، خبر آتش سوزی ساختمان هموفیل در ارومیه به گوشم رسید، سخت متحیر و غمگین شدم و آینده بیماران استان را پس از این واقعه و به دنبال شنیدن مسائل مربوط به استقرار و عدم موفقیت در یافتن محلی برای ادامه فعالیت، در خطر دیدم. دست به کار شده و سعی کردم که حتی المقدور کمکی در این خصوص و آنچه که درباره آتش سوزی و اسکان می باید انجام می شد ولی تا آن هفته انجام نشده بود کرده باشم. مطلبی هم نوشتم که ماحصلش در ترکیب گزارشی دیگر در نشریه امانت چاپ شده است.
ضمن اینکه مطلب نوشته شده خود را تقدیم حضور می کنم از کلیه فعالان سابق کانون هموفیلی استان آذربایجان غربی و کلیه دوستان و خوانندگانم هم می خواهم که هر کدام به نحوی که در توان دارند با مدیریت و اعضاء این کانون تماس گرفته و به دور از هرگونه تکدر، تعصب و بی تفاوتی در این روز های سخت به کمک بیماران هموفیل استان بشتابند. مطمئنا پس از عادی شدن روند فعالیت کانون فرصت برای انتقاد و پیشنهاد فراهم خواهد بود.
کانون هموفیلی استان در آتش سوخت / سفیدیم یا قرمز...؟
پیمان غنی زاده

از خیابان امام ارومیه که به سمت خیابان سرداران می روی کمی جلوتر ساختمانی زیبا که گویی این همه سال چیزی از زیبایی هایش کم نشده بر زیر طاق شیروانی خود بی توقع تر از همه همسایگان و همشهریانش ایستاده. چند سالی بود که به لطف شهرداری ارومیه بر سر در این ساختمان نوشته شده بود: کانون هموفیلی ایران / استان آذربایجان غربی. در میان این نوشته نقش دو آدمک به رنگ های سفید و قرمز توجهت را جلب می کند که نشان می دهد؛ آدمک قرمز زیر بازوی آدمک سفید را که از قضا و تنها به علت جهشی ژنتیکی یا ازداواجی فامیلی، دست زمان نقشی رنجور به او بخشده، گرفته است. با دیدین همین تصویر میتوان فهمید، این ساختمان محل تجمع آدمهای قرمز و سفید استانمان است. جایی که این دو گروه دست رفاقت به هم داده تا منادی مهربانی و همیاری بوده باشند.
درب ساختمان را که باز کنی و به داخل آن بروی متوجه می شوی چند ماهی است، به غیر از ندای مهربانی و همیاری، این ساختمان مهمانان ناخوانده زیادی را به خود دیده است. اسباب و اثاثیه جمع شده در گوشه ای نشسته اند و انگار انتظارشان برای یافتن سرپناهی دائمی هیچگاه به پایان نخواهد رسید. به خوبی میتوان فهمید که فشار برای تخلیه ساختمان و آمادگی برای اینکار چهره آن را عوض کرده. لازم به دقت زیادی نیست تا متوجه شوی، یکی از آخرین حضور های انسانی در آن بر خلاف همه آنچه که خانه بیماران هموفیل در سالهای متمادی به خود دیده است مفهوم بشریت را جور دیگری برای ستون ها، درها، دیوارها، افراد و تمامی آنچه که تا به امروز مرتبط با این ساختمان بوده اند هجی کرده. بوی سوختگی و تلی از خاکستر و خاک در اتاق های خانه بیماران هموفیل، نشان غم انگیز غریبی از بی توجهی و نا مهربانی با سفید ها و قرمزهای شهرمان می باشد.
جلوتر که می روی گویی هنوز می توانی صدای هلهله و شادی کودکان رنجور هموفیلی را که با شرکت در جشنی توانسته اند برای مدتی رنج و درد حاصل از خون ریزی های مداوم داخلی و تزریق های ناشی از آن را به فراموشی بسپارند از زیر آوار بشنوی.
صندلی ای نیم سوخته و واژگون را می بینی که چند وقت پیش "یوسف" با زانوانی خمیده و ناتوان از خون ریزی های مداوم مفصلی، خود را بر آن جا داده و نقاشی می کشید. حس می کنی که نقاشی اش هنوز آنجاست، برش می داری و تماشایش می کنی دو آدمک قرمز و سفید را کشیده است با این تفاوت که این بار هر دو با قامتی راست به دور از هر رنجی، بازو به بازوی هم ایستاده اند. حالا انگار که تو نیز سالها ساکن این ساختمان بوده باشی به یاد می آوری همین چند وقت پیش تصمیم گرفته شد تا امکان ایجاد مرکز تخصصی فیزیو تراپی در همین ساختمان محقق شود تا دیگر هیچ زانویی خم ننماید و هیچ پایی بر اثر تاثیرات خونریزی نلنگد.
در میان لوازم و وسائل سوخته چند تخته فرش و چند تکه لباس نیز نظرت را به خود جلب می کند که قرار بوده روزی به جای سوختن در این ساختمان به دست یکی از پسران بیمار در روستای دور افتاده ای از توابع میاندوآب برسد و به خانه محقر روستایی پدرش و تن نحیفش رنگی و پوششی تازه ببخشد.
بالای پله های چوبی که هنوز در برابر هجوم ریزش و تخریب، استوار تر از خیلی افراد مربوط به کانون به نظر می رسند، از اتاق قرمزها (اعضاء افتخاری) که بی هیچ چشمداشت مالی ای با سفید ها (بیماران) هم پیمان شده اند، می توانی شمیم خوش همبستگی، پایداری و امید را حس کنی. صورت جلسه ای از جلسات این اعضاء را می یابی که در آن قرمزها بر اینکه صدای نیاز های بیماران هموفیلی از جمله لزوم تهیه مکانی دائمی برای ادامه برنامه های کانون را به گوش تمام افراد شهر برسانند، تاکید کرده اند.
اکنون ساعتهاست که داری از آنچه که می بینی و از آنچه که اثری برای دیدن ندارد ولی خوب می شود حسش کرد زار زار می گریی و به دور اتاقهایی می چرخی که به نظر متروکه، لیکن آکنده از تمامی عشقها، دردها، آرزوها و بی تفاوتی های پیچیده در این ساختمان اند.
بر یکی از دیوار ها پوستری از کانون نظرت را به خود جلب می کند؛ " من خاص هستم. اولین همایش بررسی مسائل روانشناختی بیماران ... " می فهمی که چه کار های بزرگی در همین ساختمانی که اکنون ظاهرا جلوی راه منافع بسیاری را گرفته، انجام شده است.
کم کم تاب تحملت بریده می شود. سرگیجه کنان و حیران خود را به بیرون ساختمان می رسانی. آدم هایی را می بینی که فکر می کنی نه سفیدند و نه قرمز. بیشترشان از آنچه که اینجا رخداده بی خبرند و بی تفاوت می گذرند. می خواهی فریاد بزنی ولی احتمالا کسی صدایت را نمی شنود. شاید هم می شنوند ولی پاسخی نمی دهند. تازه یاد مصاحبه همکارت می افتی که کوتاه از مسئول اداره املاک شهرداری ارومیه پرسیده بود که چرا با توجه به مصوبه شورای شهر مبنی بر در اختیار گذاردن مکانی جدید برای استقرار کانون بیماران هموفیل تا کنون همکاری ای به عمل نیاورده اید و جواب گرفته بود که "مگر شهرداری وظیفه دارد به آنها محلی بدهد؟" و این تمام آن مصاحبه شده بود.
با اینکه خسته ای بیشتر فریاد می کنی و حتی برای اینکه صدایت را و خودت را بیشتر به آدمهای خیابان برسانی جلوی اتوموبیل های گران قیمتشان قرار می گیری. شیون می کنی که 300 نفر بیمار هموفیل در کنارتان زندگی می کنند و از امروز دیگر هیچ سرپناهی برای پیگیری دردهایشان نخواهند داشت. آدم ها و راننده های بی تفاوت از کنارت می گذرند. انگار که واقعیت دارد، تو نیز به خاطرات کهن سال ترین ساختمان خیابان سرداران ارومیه پیوسته ای و دیگر کسی نه تو را می بیند، نه تو را می شنود و نه تو را حس می کند.
تنها چاره ای که برایت باقی می ماند این است که آرزو کنی: هیچ کودکی از این مردمانِ بی تفاوت، با دردِ بی قراری خون در رگهایش به دنیا نیاید.
معرفی کانون هموفیلی ایران / استان آذربایجان غربی ( بخش اول )
معرفی کانون هموفیلی ایران / استان آذربایجان غربی ( بخش دوم و پایانی )
علاقه مندان و خیرین می توانند جهت یاری رسانی به این انجمن با این ایمیل تماس حاصل فرمایند :
مي نگارم تا دلم را شعله ور ،شجاع و بي قرار نگه دارم. در دلم همه ي آشوب ها و تضاد ها و غم ها و شادي هاي زندگي را احساس مي كنم اما مي كوشم تا آنها را مطيع آهنگي برتر سازم ، برتر از آهنگ عقل ، و حماسي تر از آهنگ دل....